داستان قراني شماره 2 در مورد حضرت ادريس
در عصر او پادشاه ستمگرى حكومت مىكرد، ادريس و پيروانش از اطاعت شاه سر باز زدند و مخالفت خود را با طاغوت، آشكار ساختند، از اين رو آنها را از طرف دستگاه آن شاه جبار، به عنوان «رافَضى» (يعنى ترك كننده اطاعت شاه) خواندند.
روزى شاه با نگهبانان خود در بيابان، به سير و سياحت و شكار مشغول بود كه به زمين مزروعى بسيار خرم و شادابى رسيد، پرسيد: «اين زمين به چه كسى تعلق دارد؟»
اطرافيان گفتند: «به يكى از پيروان ادريس».
شاه، صاحب آن ملك را خواست و به او گفت: اين ملك را به من بفروش. او گفت: من عيالمند هستم و به محصول اين زمين محتاجتر از تو مىباشم و به هيچ عنوان از آن دست نمىكشم.
شاه بسيار خشمگين شد، و با حال خشم به قصرش آمد، چون همسرش او را خشمگين يافت، علت را پرسيد و او جريان را بازگو كرد و با همسرش در اين مورد به مشورت پرداخت، و به اين نتيجه رسيدند كه رهنمودهاى ادريس، مردم را بر ضد شاه، پر جرئت و قوى دل كرده است.
همسر شاه كه يك زن ستمگر و بىرحم بود گفت: «من تدبيرى مىكنم كه هم تو صاحب آن زمين شوى و هم مردم با تبليغات وارونه، رام و خام شوند»،
شاه گفت: «آن تدبير چيست؟»
زن كه حزبى بنام «ازارقه» (چشم كبودها) از افراد خونخوار و بىدين تشكيل داده بود، به شاه گفت: «من جمعى از حزب «ازارقه» را مىفرستم تا صاحب آن زمين را به اين جا بياورند و همه آنها شهادت بدهند كه او آيين تو را ترك كرده، در نتيجه كشتن او جايز مىشود، تو نيز او را مىكشى و آن سرزمين خرم را تصرف مىكنى».
شاه از اين نيرنگ استقبال كرد و آنرا اجرا نمود و پس از كشتن آن شيعه ادريس، زمينهاى مزروعى او را تصرف و غصب نمود.
حضرت ادريس از جريان آگاه شد و شخصاً نزد شاه رفت و با صراحت به او اعتراض كرده آيين او را باطل دانست و او را به سوى حق دعوت نمود، و سرانجام به او گفت: «اگر توبه نكنى و از روش خود برنگردى، به زودى عذاب الهى تو را فرا خواهد گرفت، و من پيام خود را از طرف خداوند به تو رساندم».
همسر شاه، به او گفت: «هيچ ناراحت مباش، من نقشه قتل ادريس را طرح كردهام، و با كشتن او رسالتش نيز باطل مىشود.»
آن نقشه اين بود كه چهل نفر را مخفيانه مأمور كشتن ادريس كرد، ولى ادريس توسط مأموران مخفى خود، از جريان آگاه شد و از محل و مكان هميشگى خود به جاى ديگر رفت، و آن چهل نفر در طرح خود شكست خوردند و مدتها گذشت تا اين كه عذاب قحطى، كشور شاه را فرا گرفت كار به جايى رسيد كه زن شاه، شبها به گدايى مىپرداخت تا اين كه شبى سگها به او حمله كردند و او را پاره پاره نموده و دريدند. بلاى قحطى نيز بيست سال طول كشيد و سرانجام، آنها كه باقى مانده بودند به ادريس و خداى ادريس ايمان آوردند و كم كم بلاها رفع گرديد. و ادريس - عليه السلام - پيروز شد.(1)
------------------------------
1- اقتباس از كمال الدين شيخ صدوق، ص 76 و 77.
منبع: اقتباس از كمال الدين شيخ صدوق
روزى شاه با نگهبانان خود در بيابان، به سير و سياحت و شكار مشغول بود كه به زمين مزروعى بسيار خرم و شادابى رسيد، پرسيد: «اين زمين به چه كسى تعلق دارد؟»
اطرافيان گفتند: «به يكى از پيروان ادريس».
شاه، صاحب آن ملك را خواست و به او گفت: اين ملك را به من بفروش. او گفت: من عيالمند هستم و به محصول اين زمين محتاجتر از تو مىباشم و به هيچ عنوان از آن دست نمىكشم.
شاه بسيار خشمگين شد، و با حال خشم به قصرش آمد، چون همسرش او را خشمگين يافت، علت را پرسيد و او جريان را بازگو كرد و با همسرش در اين مورد به مشورت پرداخت، و به اين نتيجه رسيدند كه رهنمودهاى ادريس، مردم را بر ضد شاه، پر جرئت و قوى دل كرده است.
همسر شاه كه يك زن ستمگر و بىرحم بود گفت: «من تدبيرى مىكنم كه هم تو صاحب آن زمين شوى و هم مردم با تبليغات وارونه، رام و خام شوند»،
شاه گفت: «آن تدبير چيست؟»
زن كه حزبى بنام «ازارقه» (چشم كبودها) از افراد خونخوار و بىدين تشكيل داده بود، به شاه گفت: «من جمعى از حزب «ازارقه» را مىفرستم تا صاحب آن زمين را به اين جا بياورند و همه آنها شهادت بدهند كه او آيين تو را ترك كرده، در نتيجه كشتن او جايز مىشود، تو نيز او را مىكشى و آن سرزمين خرم را تصرف مىكنى».
شاه از اين نيرنگ استقبال كرد و آنرا اجرا نمود و پس از كشتن آن شيعه ادريس، زمينهاى مزروعى او را تصرف و غصب نمود.
حضرت ادريس از جريان آگاه شد و شخصاً نزد شاه رفت و با صراحت به او اعتراض كرده آيين او را باطل دانست و او را به سوى حق دعوت نمود، و سرانجام به او گفت: «اگر توبه نكنى و از روش خود برنگردى، به زودى عذاب الهى تو را فرا خواهد گرفت، و من پيام خود را از طرف خداوند به تو رساندم».
همسر شاه، به او گفت: «هيچ ناراحت مباش، من نقشه قتل ادريس را طرح كردهام، و با كشتن او رسالتش نيز باطل مىشود.»
آن نقشه اين بود كه چهل نفر را مخفيانه مأمور كشتن ادريس كرد، ولى ادريس توسط مأموران مخفى خود، از جريان آگاه شد و از محل و مكان هميشگى خود به جاى ديگر رفت، و آن چهل نفر در طرح خود شكست خوردند و مدتها گذشت تا اين كه عذاب قحطى، كشور شاه را فرا گرفت كار به جايى رسيد كه زن شاه، شبها به گدايى مىپرداخت تا اين كه شبى سگها به او حمله كردند و او را پاره پاره نموده و دريدند. بلاى قحطى نيز بيست سال طول كشيد و سرانجام، آنها كه باقى مانده بودند به ادريس و خداى ادريس ايمان آوردند و كم كم بلاها رفع گرديد. و ادريس - عليه السلام - پيروز شد.(1)
------------------------------
1- اقتباس از كمال الدين شيخ صدوق، ص 76 و 77.
منبع: اقتباس از كمال الدين شيخ صدوق
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 19:53 توسط سرگروه آموزشی دینی و قرآن استان_ همتی
|