از آن جا كه خداوند اراده كرده بود تا فرزندانى به آدم عطا كند، و نسل او را به وجود آورد، مشيت او چنين قرار گرفت كه حضرت آدم همسرى داشته باشد تا با او ازدواج نموده و از او داراى فرزند گردد.
خداوند حوّا را از زيادى گِل آدم - عليه السلام - آفريد، بنابراين حوّا بعد از آفرينش آدم - عليه السلام - آفريده شده است.(2)
عمرو بن ابى مقدام مى‌گويد: از امام باقر - عليه السلام - پرسيدم: «خداوند حوّا را از چه چيز آفريد؟»
امام باقر - عليه السلام - فرمود: «مردم در اين مورد چه مى‌گويند؟» گفتم: «مى‌گويند خداوند حوّا را از يكى از دنده‌هاى آدم - عليه السلام - آفريد». فرمود: «آنها دروغ مى‌گويند، آيا خداوند ناتوان است كه حوّا را از غير دنده آدم بيافريند؟»
گفتم: «فدايت گردم اى پسر رسول خدا! پس خداوند حوّا را از چه چيز آفريد؟
امام باقر - عليه السلام - فرمود: «پدرم از پدرانش نقل كرد كه رسول خدا - صلّى الله عليه و آله - فرمود: خداوند متعال مقدارى از گِل را گرفت و آن را با دست قدرتش درهم آميخت، و از آن گِل، آدم - عليه السلام - را آفريد، و سپس از آن گل مقدارى اضافه آمد، خداوند از آن اضافى، حوّا - عليها السلام - را آفريد.»(3)
آدم - عليه السلام - به اين ترتيب از تنهايى بيرون آمد، و با حوّا اُنس گرفت؛ چنان كه امام صادق - عليه السلام - فرمود: «ازاين رو زنان را «نساء» مى‌گويند، چون اين واژه در اصل اُنس است، و براى آدم - عليه السلام - جز حوّا كسى نبود تا با او اُنس بگيرد.»(4)
آرى زن و مرد از يك ريشه‌اند، و هر دو انسان بوده و تكميل كننده همديگر مى‌باشند، و آرامش آنها در زندگى و انس با همديگر تحقق مى‌يابد.
آزمايش آدم و حوّا، در بهشت دنيا
آدم از چگونگى زندگى بر روى زمين هيچ گونه اطلاعى نداشت، و تحمل زحمت‌هاى آن، بدون مقدمه براى او مشكل بود، و از چگونگى كردار و رفتار در زمين بايد اطّلاعات و آگاهى پيدا مى‌كرد. بنابراين مى‌بايست مدّتى كوتاه تمرين‌ها و آموزش‌هاى لازم را در محيط آرامِ بهشتِ دنيا ببيند، و بداند زندگى روى زمين با برنامه‌ها و تكاليف و مسئوليت‌ها آميخته است، كه انجام صحيح آنها باعث سعادت و تكامل و بقاى نعمت است و سرباز زدن از آن، سبب رنج و ناراحتى.
و نيز بداند هر چند او آزاد آفريده شده، اما اين آزادى به طور مطلق و نامحدود نيست كه هر چه خواست انجام دهد. او مى‌بايست از پاره‌اى از اشياء روى زمين چشم بپوشد. نيز لازم بود بداند، چنان نيست كه اگر خطا و لغزشى كند، درهاى سعادت براى هميشه به روى او بسته مى‌شود و راه بازگشت براى او نيست، بلكه راه بازگشت وجود دارد و او مى‌تواند پيمان ببندد كه برخلاف دستور خدا كارى را انجام ندهد، تا بار ديگر به بهره‌مندى از نعمت‌هاى الهى نائل گردد.
او در محيط بهشت لازم بود تا حدّى پخته شود. دوست و دشمن خود را بشناسد، چگونگى زندگى در زمين را فراگيرد، و با داشتن اين آمادگى، به روى زمين قدم بگذارد. اينها امورى بود كه هم آدم و هم فرزندان او در زندگى آينده خود به آن نياز داشتند. بنابراين شايد علت اين كه آدم - عليه السلام - در عين اين كه براى خلافت و نمايندگى خدا در زمين، آفريده شده بود، اما مدتى در بهشت دنيا، درنگ كرد، اين بود كه دستورهايى به او داده شود، تا تمرين و آموزش‌هاى لازم را براى ورود به زمين ببيند.(5) بنابراين سكونت آدم و حوّا در بهشت، در حقيقت دوره آموزشى آنها براى پاگذاشتن به ميدان زمين براى جبهه‌گيرى در برابر انحرافات و ناملايمات، و كسب سعادت بود.
اخراج آدم و حوّا از بهشت
خداوند آدم - عليه السلام - و حوّا - عليها السلام - را در بهشت دنيا سكونت داد، و فرمود: شما در بهشت ساكن شويد و از هر جا مى‌خواهيد از نعمت‌هاى آن، گوارا بخوريد اما نزديك اين درخت نشويد كه از ستمگران خواهيد شد.(6)
ولى شيطان، آدم و همسرش را به لغزش انداخت و آنان را از آن چه در آن بودند (بهشت) خارج كرد. «در اين هنگام به آنها گفتيم؛ همگى بر زمين فرود آييد، در حالى كه بعضى دشمن ديگرى خواهيد بود، و براى شما تا مدت معينى در زمين قرارگاه و وسيله بهره‌بردارى هست.»(7)
خداوند به آدم - عليه السلام - و حوّا - عليها السلام - فرمود: «از همه ميوه‌ها و نعمت‌هاى بهشت آزاد هستيد بخوريد، گواراى وجودتان باشد، ولى تنها از اين درخت نخوريد، و حتى به آن درخت نزديك نشويد.» ولى شيطان به سراغ آنها آمد و آنها را وسوسه كرد تا لباسهاى تقوا را كه باعث كرامتشان شده بود، از تنشان خارج سازد. به آنها گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت نهى نكرده مگر به خاطر اين كه (اگر از آن بخوريد) فرشته خواهيد شد، يا جاودانه در بهشت خواهيد ماند، و براى آنها سوگند ياد كرد كه من خيرخواه شما هستم، به اين ترتيب آنها را با فريبكارى، از مقامشان فرود آورد. هنگامى كه آنها فريب شيطان را خوردند، و از آن درخت چشيدند، لباسهاى كرامت و احترام، از اندامشان فرو ريخت و به چنين سرانجام شوم گرفتار آمده(8) و در نتيجه از بهشت رانده شده و اخراج گشتند.
خداوند آنها را سرزنش كرد و فرمود: «آيا من شما را از آن درخت منع نكردم و نگفتم كه شيطان دشمن آشكار شما است؟»(9)
گفتگوى جبرئيل با آدم - عليه السلام -
در روايت آمده: آدم و حوّا - عليهم السلام - وقتى كه از بهشت دنيا اخراج شدند، در سرزمين مكه فرود آمدند. حضرت آدم - عليه السلام - بر كوه صفا در كنار كعبه، هبوط كرد و در آن جا سكونت گزيد و از اين رو آن كوه را صفا گويند كه آدم صفى الله (برگزيده خدا) در آن جا وارد شد. حضرت حوّا - عليها السلام - بر روى كوه مروه (كه نزديك كوه صفا است) فرود آمد و در آن جا سكونت گزيد. آن كوه را از اين رو مروه گويند كه مرئه (يعنى زن كه منظور حوّا باشد) در آن سكونت نمود.
آدم - عليه السلام - چهل شبانه روز به سجده پرداخت و از فراق بهشت گريه كرد. جبرئيل نزد آدم - عليه السلام - آمد و گفت: «اى آدم! آيا خداوند تو را با دست قدرت و مرحمتش نيافريد، و روح منسوب به خودش را در كالبد وجود تو ندميد، و فرشتگانش بر تو سجده نكردند؟!»
آدم گفت: «آرى، خداوند اين گونه به من عنايتها نمود».
جبرئيل گفت: «خداوند به تو فرمان داد كه از آن درخت مخصوص بهشت نخورى، چرا از آن خوردى؟»
آدم - عليه السلام - گفت: «اى جبرئيل! ابليس سوگند ياد كرد كه خيرخواه من است و گفت از اين درخت بخورم. من تصور نمى‌كردم و گمان نمى‌كردم موجودى كه خدا او را آفريده، سوگند دروغ به خدا، ياد كند.»(10)
چگونگى توبه حضرت آدم - عليه السلام -
پس از آن كه آدم و حوّا از آن درخت ممنوع خوردند و بر اثر اين گناه (ترك اولى) از آن همه نعمتها و آرامش بهشتى محروم گشتند، به طور سريع به اشتباه خود پى بردند و توبه كردند. به گناه خود اقرار نمودند و از درگاه الهى طلب رحمت كرده و گفتند:
«پروردگارا! ما به خويشتن ستم كرديم، و اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نكنى از زيانكاران خواهيم بود.»
خداوند به آنها فرمود: «از مقام خويش فرود آييد، در حالى كه بعضى از شما نسبت به بعضى ديگر دشمن خواهيد بود (شيطان دشمن شما است و شما دشمن او) و براى شما در زمين قرارگاه و وسيله بهره گيرى تا زمان معينى است، در زمين زنده مى‌شويد و در آن مى‌ميريد و در رستاخيز از آن خارج مى‌شويد.»(11)
به اين ترتيب آدم و حوّا به زمين آمدند و گرفتار رنجهاى زمين شدند، ولى توبه حقيقى كردند و خداوند توبه آنها را پذيرفت.
خداوند مهربان به آدم - عليه السلام - و حوّا - عليها السلام - لطف كرد و كلماتى را به آنها آموخت تا آنها در دعاى خود آن كلمات را از عمق جان بگويند و توبه خود را آشكار و تكميل نمايند.(12)
از امام باقر - عليه السلام - نقل شده كه آن كلمات كه آدم و حوّا، هنگام توبه گفتند چنين بود:
«اَللّهُمَّ لا اِلهَ اِلّا اَنْتَ سُبْحانَكَ وَ بِحَمْدِكَ رَبِّ ظَلَمْتُ نَفْسِى فَاغْفِرْ لِى اِنَّكَ خَيرُ الْغافِرِينَ؛ خدايا! معبودى جز تو نيست، تو پاك و منزه هستى، تو را ستايش مى‌كنم، من به خود ستم كردم، مرا ببخش كه تو بهترين بخشندگان هستى.»
«اَللّهُمَّ لا اِلهَ اِلّا اَنْتَ، سُبْحانَكَ وَ بِحَمْدِكَ، رَبِّ اِنِّى ظَلَمْتُ نَفْسِى فَارْحَمْنِى اِنَّكَ خَيرُ الرّاحِمِينَ؛ خدايا! معبودى جز تو نيست، تو پاك و منزهى تو را ستايش مى‌كنم، پروردگار من به خود ستم كردم، به من رحم كن كه تو بهترين رحم كنندگان هستى.»
«اَللّهُمَّ لا اِلهَ اِلّا اَنْتَ، سُبْحانَكَ وَ بِحَمْدِكَ، رَبِّ ظَلَمْتُ نَفْسِى فَتُبْ عَلَى اِنَّكَ اَنْتَ التَّوّابُ الرَّحِيمِ؛ خدايا! معبودى جز تو نيست، پاك و منزهى، تو را ستايش مى‌كنم، پروردگار من به خود ستم كردم، توبه‌ام را بپذير كه تو بسيار توبه پذير و مهربان هستى.»(13)
مطابق رواياتى كه از طريق شيعه و اهل تسنّن نقل شده، در كلماتى كه خداوند به آدم - عليه السلام - آموخت، و او به آنها متوسل شده و توبه‌اش پذيرفته شد نام پنج تن آل عبا بود، او گفت: «بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ عَلِى وَ فاطِمَة وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَينِ».(14)
و در روايت امامان و اهلبيت - عليهم السلام - چنين آمده: «آدم - عليه السلام - سربلند كرد و عرش خدا را ديد، كه در آن نامهاى ارجمندى نوشته شده بود، پرسيد اين نامهاى ارجمند از آن كيست؟ به او گفته شد: اين نامها نام برترين خلايق در پيشگاه خداوند متعال است كه عبارتند از: محمد، على، فاطمه، حسن و حسين - عليهم السلام -. آدم براى پذيرش توبه‌اش، به آنها متوسل شد و خداوند به بركت وجود آنها، توبه او را پذيرفت.»(15)
------------------------------
1- در روايت امام صادق - عليه السلام - آمده: «منظور از بهشت، بهشت دنيا بوده» (نور الثقلين، ج 1، ص 62).
2- چنان كه اين مطلب به طور سربسته، از آيه اول سوره نساء و آيه ششم سوره روم استفاده مى‌شود. آن چه در بعضى روايات آمده كه حوّا از آخرين دنده چپ آدم - عليه السلام - گرفته شده، از اسرائيليات است و از فصل دوم «سِفر تكوين» تورات تحريف يافته، وارد روايات اسلامى شده است، زيرا تعداد دنده‌هاى زن و مرد، تفاوتى با هم ندارند، و كمتر بودن يك دنده در مردان در جانب چپ از افسانه است. (سفر تكوين، قسمت اول اسفار موسى - عليه السلام - و يكى از كتب پنج‌گانه تورات است).
3- تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 430.
4- همان مدرك.
5- تفسير نمونه، ج 1، ص 184 و 185.
6- بقره، 35؛ اعراف، 19. در قرآن در شش مورد از درخت ممنوعه سخن به ميان آمده، ولى از چگونگى و نام آن ذكرى نشده است، و در روايات از حضرت رضا - عليه السلام - نقل شده كه آن درخت، درخت گندم بوده و علاوه بر گندم، محصول انگور نيز مى‌داده است، و آدم - عليه السلام - وقتى كه مسجود فرشتگان واقع شد، در ذهن خود به خود گفت: آيا خداوند انسانى برتر از مرا آفريده است؟ خداوند به او فرمود: سرت را به سوى آسمان بلند كن، او چنين كرد، ديد در ساق عرش نوشته شده: «معبودى جز خداى يكتا و بى‌همتا نيست، محمد - صلّى الله عليه و آله - رسول خدا، و على - عليه السلام - امير مؤمنان است، و همسرش فاطمه - سلام الله عليها - بانوى برجسته جهانيان است، و حسن و حسين - عليهما السلام - دوجوانان اهل بهشتند.» آدم عرض كرد: پروردگارا! اينها كيانند؟ خداوند فرمود: اينها از ذريه تو و بهتر از تو و همه خلايق مى‌باشند، اگر آنها نبودند تو و بهشت و دوزخ و آسمان و زمين را نمى‌آفريدم، از اين كه با چشم حسادت به آنها نگاه كنى بپرهيز، و آرزوى وصول به مقام آنها را نكن... (تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 60، به نقل از عيون اخبار الرضا) بنابراين آن درخت ممنوعه هم جنبه مادى داشته ك
ه همان درخت گندم باشد و هم جنبه معنوى داشت كه درخت حسد باشد. روى اين اساس آدم - عليه السلام - و حوّا - عليها السلام - از دو درخت (يا از يك درخت داراى دو ميوه) خوردند و از دو حد مادى و معنوى تجاوز نمودند، از اين رو از بهشت رانده شدند.
7- بقره، 36.
8- توضيح اين كه: گناه بر دو گونه است: 1. مطلق؛ 2. نسبى؛ گناه نسبى آن است كه عمل غيرحرامى از شخص بزرگى سر زند كه با توجه به شخصيت او، شايسته او نباشد. اگر او آن را انجام داد گناه نسبى محسوب مى‌شود، مانند اين كه فرد ثروتمندى در يك امر خيرى كه سزاوار است صد هزار تومان پول بدهد، ده تومان بدهد، يا هيچ ندهد يا اينكه اين كار از ديگران مباح و يا مستحب است و هيچ گونه گناهى ندارد، براى او گناه نسبى محسوب مى‌شود. گناه آدم نيز اين گونه بود كه از آن به ترك اولى تعبير مى‌شود،. در روايتى آمده: حضرت رضا - عليه السلام - فرمود: «ماجراى لغزش آدم - عليه السلام - قبل از نبوت او بود، و از گناهان كوچكى بود كه قابل عفو است». (نور الثقلين، ج 1، ص 50).
به عبارت روشنتر: نهى خدا، ارشادى بود و جنبه توصيه و راهنمايى داشت، نه تكليفى كه انجامش حرام باشد. مانند سفارش پزشك كه فلان غذا را نخور كه اگر بخورى بيمار مى‌گردى.
9- اعراف، 22.
10- تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 61.
11- اعراف، 23 - 25؛ بقره، 24 و 25.
12- بقره، 37.
13- مجمع البيان، ج 1، ص 89 (ذيل آيه 37 بقره).
14- الدّر المنثور، ج 1، ص 60 و 61؛ مناقب ابن مغازلى شافعى، چاپ اسلاميه، ص 63.
15- مجمع البيان، ج 1، ص 89؛ نور الثقلين، ج 1، ص 67 و 68؛ منافاتى ندارد كه خداوند در عباراتى كه به آدم و حوّا آموخت تا توبه كنند، هم كلمات توحيد، و هم نام پنج تن آل عبا - عليهم السلام - را واسطه توبه آنان قرار داده باشد.